نشسته بودیم کنار همون بخاری قدیمیه خونه مامان بزرگم : من ، مامانم ، آبجیم و خودِ مامان بزرگم
داشتم میخندیدم و به چهره ی دوستداشتنیش نگاه میکردم تنها نفری بود که واقعا دوستش داشتمو واقعا دوستم داشت دستشو دراز کرد سمتم همینطور که میرفتم دستشو بگیرم یه نگاه به ابجیم کردم دیدم از یه چیزی ترسیده داشت میلرزید و عرق میریختو با تعجب خیره شده بود بهم که یادم اومد اع مامان بزرگ که سال ۸۷ فوت کرده پس این کیه و یهویی با ترس از خواب پریدم ساعت 04:27 بود مطمعنم روحش میخواست باهام ارتباط بگیره این چند وقته از فشار و استرسی که رومه زیاد خواب ترسناک میبینم , چند شب هم هست بختک میاد سراغم و راحت نمیتونم بخوابم ..
«وقتی بچه بودم میرفتیم مشهد به ذوق و دیدن نَـوَشْ کلی پول به دور از چشم مامانم و بابابزرگم بزور میداد بهم و باهام میومد بقالی سر کوچشون تا برام خوراکی بخره، کلی تحویلم میگرفت بقول خودش برام آلاسکـا درست میکرد ... وقتیم برمیگشتیم با گریه و زاری میگفت معلوم نیس تا کی نبیننتون اصلا معلوم نیس دفعه دیگه زنده باشم ببینمتون »
برچسب:
نویسنده: کاوه موسوی